My Mini Cat

میپل و برگ‌های رقصان

🍁 فصل‌ها و جشن‌ها | ۲ دقیقه خواندن | ۲۴۴ کلمه

🔊 برایم بخوان «وقت قصه» را باز می‌کند: وقتی قصه خوانده می‌شود، کلمه‌ها روشن می‌شوند.

میپل بهار به دنیا آمده بود، برای همین تا حالا پاییز را ندیده بود. یک روز صبح پایش را بیرون گذاشت و سر جایش خشکش زد. بلند گفت: «درخت‌ها لباسشان را عوض کرده‌اند!»

گربهٔ پیرِ همسایه خندید و گفت: «پاییز شده. برگ‌ها قبل از اینکه بیفتند رنگشان عوض می‌شود. قرمز، نارنجی، طلایی و قهوه‌ای.»

درست همان موقع باد وزید و برگ‌ها شروع کردند به افتادن. می‌چرخیدند و می‌پیچیدند و مثل پروانه‌های رنگارنگ آرام پایین می‌آمدند.

میپل به طرف یکی پرید. نگرفت. روی یکی دیگر جهید. باز هم نگرفت. یک برگ درست روی سرش افتاد و میپل آن را مثل یک کلاه کوچولو سرش گذاشت.

طولی نکشید که زیر درخت یک کپهٔ بزرگ برگ جمع شد. میپل به آن نگاه کرد. دمش تکان خورد. باسنش قِر خورد. بعد پرید درست وسطش. خِرچ، خِرچ، خِرچ!

برگ‌ها به همه‌جا پرواز کردند. بعضی‌هایشان به موهایش چسبیدند. یکی دماغش را قلقلک داد و میپل عطسه کرد: «هاپچی!» حتی گربهٔ پیر هم خندید و با یک میوی شاد توی کپهٔ برگ‌ها پرید.

وقتی خسته شدند، لای برگ‌ها دراز کشیدند و آسمان را تماشا کردند. میپل پرسید: «برگ‌ها کجا می‌روند؟» گربهٔ پیر گفت: «برمی‌گردند توی خاک. به برگ‌های تازه کمک می‌کنند که بهار سبز شوند.»

میپل فکر کرد این خیلی قشنگ است. هر چیزی فصل خودش را داشت، و هر فصلی یک جور سرگرمیِ مخصوص خودش.

پایان 🐾

گربهٔ خودت را بساز

از این قصه خوشت آمد؟ در My Mini Cat گربهٔ خودت را بساز، برایش اسم بگذار و با او بازی کن.

🎨 یک گربه بساز! 🔊 برایم بخوان

قصه‌های بیشتر: فصل‌ها و جشن‌ها