📖 قصههای گربهای برای کودکان
۱۰۰ قصهٔ گربهای تازه و آرام برای بچهها، با بازی فازِ راهراه، کولای سیامی و دوستانشان. اینجا بخوانیدشان، یا روی «برایم بخوان» بزنید تا «وقت قصه» با صدای بلند بخواندشان و کلمهها روشن شوند.
🗺️ قصههای ماجراجویی ۱۳
- پرش بزرگ از روی چالهآببعد از یک صبحِ بارانی، باغ پر از چالهآب شده بود. بزرگ و کوچک، و یک چالهآبِ غولپیکر…۲ دقیقه · فاز و کولا
- پیپ و قایق کاغذیپیپ کوچکترین بچهگربهٔ کوچهٔ بید بود، ولی بزرگترین فکرها را داشت. یک روز صبح، یک قایق…۲ دقیقه
- میتنز از تپهٔ بزرگ بالا میرودپشت خانهٔ میتنز یک تپه بود. سبز و گرد بود، مثل یک گربهٔ غولپیکر که خوابیده باشد. میتنز…۲ دقیقه
- قلادهٔ گمشدهٔ کولایک روز صبح، کولا دواندوان آمد توی آشپزخانه. با گریه گفت: «قلادهٔ فیروزهایام گم شده!»…۲ دقیقه · کولا و فاز
- گربهٔ فانوس دریاییروی یک جزیرهٔ سنگی، توی یک فانوس دریاییِ بلندِ قرمز و سفید، گربهای زندگی میکرد به اسم…۲ دقیقه
- نقشهٔ گنج برمبلبرمبل زیر پادری یک تکه کاغذ پیدا کرد. رویش یک خطچین بود، یک ضربدرِ بزرگ و چند کلمه…۲ دقیقه
- پیکنیک با بالنپدربزرگ ویسکرز یک بالن داشت. مثل آبنبات راهراه بود، قرمز و زرد و آبی، و سبدش درست به…۲ دقیقه
- بادبادک فرارییک روز پرباد بود، از آن روزهایی که برای بادبادکبازی عالیاند. کولا یک بادبادک داشت به…۲ دقیقه · فاز و کولا
- سم، گربهٔ ایستگاهتوی ایستگاه قطار کوچکِ روستای پادلبی، گربهای زندگی میکرد به اسم سم. یک کلاه ریز داشت و…۲ دقیقه
- سفر اکتشافی به زیر تختناخدا بیسکویت و کمکناخدا خردهنان دو بچهگربهٔ شجاع بودند، و امروز میخواستند به یک سفر…۲ دقیقه
- میرزا و کاروان صحراخیلی وقت پیش، روی جادهٔ بزرگی که بازرگانها با ابریشم و ادویه از آن سفر میکردند، یک…۳ دقیقه
- نیمبوس به شهر میرودنیمبوس یک گربهٔ روستایی بود. مزرعهها و انبارها و پرچینهای پر از پرنده را میشناخت. ولی…۲ دقیقه
- گربهٔ کوچک در موزهٔ بزرگاسکار گربهٔ موزه بود. وقتی بازدیدکنندهها میرفتند خانه و چراغها کمنور میشدند، او…۲ دقیقه
🌙 قصههای قبل از خواب ۱۳
- کولا ستارهها را میشماردماه گرد و نقرهای بود و خانه ساکت. کولا روی لبهٔ پنجره نشسته بود و صورت کوچولوی تیرهاش…۲ دقیقه · کولا و فاز
- شببهخیر، همهچیزداسکِ کوچولو نمیخواست برود بخوابد. گفت: «من حتی یک ذره هم خوابم نمیآید.» و همان موقع…۲ دقیقه
- قلعهٔ پتویی بیسکویتوقتی باران شروع کرد به تقتق زدن به پنجره، بیسکویت تصمیم گرفت که امشب بهترین شب برای…۲ دقیقه
- ده بچهگربهٔ خوابآلودده بچهگربهٔ کوچولو ردیف بازی میکردند، قِل میخوردند و میپریدند و شادی میکردند. ولی…۲ دقیقه
- بالش ابریویلوِ گربه نمیتوانست راحت بخوابد. بالشش زیادی صاف بود. پتویش زیادی زبر بود. سه بار دور…۲ دقیقه
- چراغخوابِ کرم شبتاباولیِ بچهگربه تاریکی را دوست داشت، بیشتر وقتها. ولی امشب ماه قایم شده بود و اتاقش…۲ دقیقه
- لالایی کولایک شب، یک طوفان تابستانی از روی شهر رد شد. باران روی سقف طبل میزد و غرشِ آرامِ رعد از…۲ دقیقه · کولا و فاز
- گوسفندی که گربهها را میشمردهمه میدانند که وقتی خوابت نمیبرد، گوسفند میشمری. ولی یک گوسفند وقتی خوابش نمیبرد چه…۲ دقیقه
- آواز آرام دریاتوی یک خانهٔ آبیِ کوچک کنار دریا، بچهگربهای زندگی میکرد به اسم صدف. هر شب، کنار…۲ دقیقه
- لحاف چهلتکهٔ مادربزرگمادربزرگ تابیتا برای جوزیِ بچهگربه یک لحاف چهلتکه دوخته بود. هر تکه یک رنگ بود، و هر…۲ دقیقه
- قطار خوابآلودهر شب، موقع خواب، قطار خوابآلود چِقچِقکنان از سرزمین رؤیاها رد میشود. و امشب، تیلیِ…۲ دقیقه
- جغد شببهخیر میگویدهر شب، وقتی ماه بالای جنگل تمشک بالا میآمد، خانم جغدِ پیر دورِ شببهخیرش را پرواز…۲ دقیقه
- شببهخیر، باغوقتی خورشید غروب کرد، لاوندرِ گربه گردش عصرش را دور باغ شروع کرد تا به همهٔ کسانی که…۲ دقیقه
😹 قصههای خندهدار ۱۳
- فاز و زنگولهٔ جرینگجرینگیفاز عاشق قایمباشک بود. بزرگترین گوشهای رو به بیرون را برای گوش دادن داشت، تندترین…۲ دقیقه · فاز و کولا
- گربهای که روی همهچیز مینشستنودل یک گربهٔ نارنجیِ گنده و پشمالو بود، و نودل یک سرگرمی داشت. دوست داشت روی چیزها…۲ دقیقه
- کشوقوس خیلی طولانی پنکیکپنکیکِ گربه هر روز صبح کشوقوس میآمد. نه یک کشوقوس کوچولو. یک کشوقوسِ خیلی، خیلی،…۲ دقیقه
- فاز و عکسِ زبانبیرونزبان فاز همیشه بیرون بود. وقتی غذا میخورد، وقتی بازی میکرد، حتی وقتی خواب بود، یک نوک…۲ دقیقه · فاز و کولا
- گربهای که میخواست پارس کندمِیبلِ گربه فکر میکرد سگها خیلی باحالاند. پارسهای بلند و گنده داشتند. «هاپ! هاپ!»…۲ دقیقه
- راز جورابهای گمشدهتوی خانهٔ خانوادهٔ پنیویسل، جورابها مدام گم میشدند. یک جوراب قرمز اینجا. یک جوراب…۲ دقیقه
- فاز کیک میپزدیک روز مانده به تولد کولا بود، و فاز یک نقشهٔ مخفی داشت. در حالی که یک کلاه آشپزی سرش…۲ دقیقه · فاز و کولا
- کلاه شیک سِر فلافینگتونسِر فلافینگتون یک گربهٔ ایرانیِ خیلی باشکوه بود با موهای خیلی بلند، و فکر میکرد یک…۲ دقیقه
- بچهگربهٔ سکسکهایموچیِ بچهگربه سکسکه گرفته بود. «هیک!» هر بار که سکسکه میکرد، کمی توی هوا میپرید…۲ دقیقه
- شبمانی پرسروصداکولا آمده بود شب را خانهٔ فاز بماند. بالش داشتند، پتو، یک چراغقوه و یک بشقاب تشویقیِ…۲ دقیقه · فاز و کولا
- بیسکویت سوار ربات میشودخانوادهٔ پاپلول یک جاروبرقیِ رباتی خریدند. گرد و صاف بود، بیپبیپ میکرد، و خودش تنهایی…۲ دقیقه
- شعبدهٔ شگفتانگیز پدربزرگپدربزرگ ویسکرز شنلش را پوشید و کلاه بلندش را سرش گذاشت. اعلام کرد: «خانمها و آقایانِ…۳ دقیقه
- کلاس رقص دودلدودلِ گربه میخواست رقصنده شود. بالرینها را توی تلویزیون دیده بود که روی نوک…۳ دقیقه
💞 قصههای دوستی ۱۳
- دو تولد پشت سر همفاز صبحِ سوم اکتبر از خواب بیدار شد. زبانش مثل همیشه بیرون بود (این که عادی بود!) و یک…۲ دقیقه · فاز و کولا
- ویسکرز و بچهگربهٔ تازهیک کامیون اسبابکشی غرغرکنان جلوی خانهٔ همسایه ایستاد، و از توی یک سبد یک بچهگربهٔ…۲ دقیقه
- تافی پرتو آفتاب را تقسیم میکندتوی اتاق نشیمن فقط یک پرتو آفتاب بود، و تافی هر بعدازظهر آن را برای خودِ خودش داشت. گرم…۲ دقیقه
- اسپرینکلز و دوست آهستهاسپرینکلز یک گربهٔ کوچولوی تیزپا بود. مثل برق از پلهها بالا میرفت. فِرت از این سر باغ…۲ دقیقه
- موشی که سلام کردتوی یک سوراخ ریز پشت قفسهٔ کتاب، یک موش کوچولو به اسم پینات زندگی میکرد. هر روز سرک…۲ دقیقه
- یک گلوله کاموامادربزرگ رز یک گلولهٔ کامواِ قشنگ پیچیده بود. قرمزِ روشن و گردِ گرد بود، و آن را به…۲ دقیقه
- پامپکین و مترسک تنهاوسط یک مزرعهٔ گندم، مترسکی ایستاده بود به اسم آقای کاهی. یک کلاه حصیری داشت، یک کت…۲ دقیقه
- گربه و سگ جایشان را عوض میکنندمارمالادِ گربه و بارنابیِ سگ توی یک خانه زندگی میکردند، و همیشه کمی به هم حسودی میکردند.۲ دقیقه
- بچهگربهای که نمیتوانست خرخر کندهمهٔ بچهگربههای روستای سبدِ بید میتوانستند خرخر کنند، جز یکی. اسمش انجیر بود. وقتی…۲ دقیقه
- جونو معذرت میخواهدجونو و پیپ داشتند بلندترین برجِ مکعبیِ دنیا را میساختند. از سبدشان بلندتر بود، از صندلی…۲ دقیقه
- پرندهای که از پرواز میترسیدتوی یک لانه بالای دیوار باغ، یک گنجشک کوچولو زندگی میکرد به اسم پیپ. همهٔ خواهر و…۲ دقیقه
- دو گربه، یک جعبهیک جعبهٔ مقوایی بزرگ به خانهٔ یانسنها رسید. وقتی توستر تازه را از تویش درآوردند، جعبه…۲ دقیقه
- دوستان نامهایلونا توی یک شهرِ کنار دریا زندگی میکرد. میسو توی یک روستا میان کوهها. هیچوقت همدیگر…۳ دقیقه
🌿 قصههای حیوانات و طبیعت ۱۲
- کلوور و زنبورهای پرکارکلوورِ بچهگربه عاشق بوتهٔ اسطوخودوسِ توی باغ بود. بوی شیرینی میداد و پر از مهمانهای…۲ دقیقه
- پبل و خانهٔ حلزونبعد از باران، پبلِ بچهگربه بیرون رفت تا گشت بزند. باغ بوی تازگی و سبزی میداد. روی یک…۲ دقیقه
- صبح رنگینکمانیتمام شب، باران روی پشتبام تقتق کرده بود. صبح که شد، جونیپرِ گربه پایش را بیرون گذاشت و…۲ دقیقه
- غافلگیری کرم پروانهدیزیِ بچهگربه یک کرم پروانهٔ سبزِ پرزدار پیدا کرد که داشت یک برگ را میجوید. گفت…۲ دقیقه
- دانهای که بزرگ شدبارنابیِ گربه یک دانه پیدا کرد. راهراه و کوچک بود و کمی شبیه دُمِ یک گربهٔ ریزهمیزه…۲ دقیقه
- گردش شبانهٔ جوجهتیغیبیشتر شبها، ببرِ گربه توی خانه گلوله میشد. ولی امشب هوا گرم بود، پس روی پلهٔ پشتی نشست…۲ دقیقه
- رژهٔ بزرگ مورچههالوبیای بچهگربه روی سنگفرش گرمِ حیاط دراز کشیده بود که یک خط دید. یک خط دراز و…۲ دقیقه
- کنسرت برکهٔ قورباغههاهر عصرِ تابستان، وقتی خورشید غروب میکرد، قورباغههای برکهٔ نیلوفر کنسرت میدادند. و هر…۲ دقیقه
- درخت بلوط و میوهٔ بلوطته باغ یک درخت بلوطِ تنومند ایستاده بود. آنقدر پیر و بلند بود که انگار شاخههایش به…۲ دقیقه
- فاز و کفشدوزکیک صبح آفتابی، فاز مثل همیشه با زبانِ بیرون توی باغ دراز کشیده بود که یک چیز ریز و قرمز…۲ دقیقه · فاز و کولا
- سد سگآبیِ پرکارپایین، کنار رودخانه، راستیِ گربه یک صدای عجیب شنید. خِرت، خِرت، خِرت. بعد یک شلپِ بزرگ…۳ دقیقه
- چتر قارچیفِرنِ بچهگربه داشت جنگل را میگشت که ابرهای بزرگِ خاکستری از راه رسیدند. چِک. چُک…۲ دقیقه
🪄 قصههای جادو ۱۲
- سبیل آرزویک روز صبح، اولیوِ گربه یکی از سبیلهای خودش را روی بالشش پیدا کرد. بلند و سفید بود و…۲ دقیقه
- لونا شب را نقاشی میکندلونا یک گربهٔ سیاه بود که نوک دمش سفید بود، و یک راز داشت. هر شب، وقتی همه خواب بودند،…۲ دقیقه
- فنجانی که خرخر میکردتوی آشپزخانهٔ گرم و نرمِ پدربزرگ تئو یک قفسه پر از فنجان بود. بیشترشان فنجانهای معمولی…۲ دقیقه
- دستکشهای مهتابیمادربزرگ نِل برای لولوی بچهگربه یک جفت دستکش نقرهایِ ریز بافت. گفت: «اینها دستکشهای…۲ دقیقه
- سرزمین حبابهامیمیِ بچهگربه عاشق وقت حمام بود، که برای یک گربه خیلی عجیب است. آب را دوست نداشت، ولی…۲ دقیقه
- کتابی که میو میکردتوی گوشهٔ کتابخانهٔ شهر، روی پایینترین قفسه، یک کتاب سبزِ قدیمی بود که اسم نداشت. هر…۲ دقیقه
- زنگولهای که آرزو برآورده کردشبِ سوم اکتبر، بعد از جشن تولدش، فاز متوجه یک چیز عجیب شد. زنگولهٔ کوچولوی روی قلادهٔ…۲ دقیقه · فاز و کولا
- چتری که پرواز کردیک سهشنبهٔ بارانی، هیزلِ بچهگربه توی کمد راهرو یک چتر قدیمی پیدا کرد. قرمز بود با…۲ دقیقه
- شیشهٔ رؤیاهاروی بالاترین قفسهٔ اتاق کارِ پدربزرگ فلیکس، یک شیشه بود پر از نورهای ریزِ درخشان و…۲ دقیقه
- طلسم گربهٔ کوچولوبلای گربه توی انباریِ زیر شیروانی یک کتاب قدیمیِ طلسم پیدا کرد. بیشتر طلسمها خیلی…۳ دقیقه
- گربهای که با ابرها حرف میزدبونبونِ گربه یک استعداد مخصوص داشت. وقتی توی چمنزار به پشت دراز میکشید و به آسمان نگاه…۲ دقیقه
- روستای گوی برفیروی طاقچهٔ بالای شومینهٔ مادربزرگ، یک گوی برفی بود. تویش یک روستای ریز بود با یک برج…۳ دقیقه
🍁 قصههای فصلها و جشنها ۱۲
- میپل و برگهای رقصانمیپل بهار به دنیا آمده بود، برای همین تا حالا پاییز را ندیده بود. یک روز صبح پایش را…۲ دقیقه
- اولین برف اسنوفلیکاسنوفلیک یک بچهگربهٔ سفید بود و خانوادهاش اسمش را گذاشته بودند اسنوفلیک، یعنی «دانهٔ…۲ دقیقه
- معمای باغ کدوتوی باغ کدوی پشت خانهٔ مزرعه، جینجر، گربهٔ مزرعه، یک معما داشت که باید حلش میکرد. هر…۲ دقیقه
- گربهٔ برفی با گوشهای رو به بیرونوقتی اولین برف بارید، فاز آنقدر محکم دماغش را به پنجره چسباند که زبانش یک رد کوچولو روی…۲ دقیقه · فاز و کولا
- جینجر و جوجهاردکهابهار به مزرعهٔ چمنزار رسیده بود. گلها باز میشدند، خورشید گرمتر شده بود و پرندهها از…۲ دقیقه
- روز ساحل کوکوگرمترین روز تابستان بود و خانوادهٔ کوکو داشتند به ساحل میرفتند. کوکو تا حالا ساحل…۲ دقیقه
- فانوسها در برفوسط زمستان، وقتی شبها از همیشه بلندتر بودند، شهر کوچکِ فراستویک جشن نورها را برگزار…۲ دقیقه
- غافلگیری خانهتکانیوقتی بهار رسید، خانوادهٔ ویسکربی تصمیم گرفتند وقت خانهتکانی است. همهٔ پنجرهها را باز…۲ دقیقه
- پیکنیک شب تابستانبلندترین روز تابستان، خورشید نمیخواست برود بخوابد. پایین توی آسمان آویزان مانده بود و…۲ دقیقه
- اولین نوروز شیرینبهار داشت از راه میرسید، و خانوادهٔ شیرینِ بچهگربه داشتند برای نوروز آماده میشدند،…۲ دقیقه
- صبحانهٔ پرندههای زمستانییک صبح سرد زمستانی، پپرِ گربه از پنجره بیرون را نگاه کرد. باغ را شبنمِ یخزده پوشانده…۲ دقیقه
- بادکنک تولدتولد پدربزرگ تام بود، و کیکیِ بچهگربه میخواست یک چیز مخصوص به او بدهد. یک بادکنک قرمزِ…۲ دقیقه
🔤 قصههای یادگیری ۱۲
- دومینو شمردن یاد میگیرددومینو یک بچهگربهٔ سیاهوسفید بود که میخواست شمردن یاد بگیرد. مادرش گفت: «بیا چیزهایی…۲ دقیقه
- سبد رنگینکمانی پپرپپرِ بچهگربه میخواست برای مادربزرگش، که عاشق رنگها بود، یک هدیه درست کند. پپر تصمیم…۲ دقیقه
- تامبل دنبال شکلها میگرددخانم پنجه، گربهٔ معلم، گفت: «امروز میخواهیم برویم شکار شکلها!» بچهگربهها هورا کشیدند…۲ دقیقه
- کولا روزهای هفته را یاد میدهدفاز پرسید: «چند تا خواب مانده تا تولدم؟» دوشنبه بود و تولد او یکشنبه بود، سوم اکتبر…۲ دقیقه · کولا و فاز
- تیکتاک، ساعت گربهایتوی راهرو یک ساعت چوبیِ بلند ایستاده بود، و کنارش پروفسور پنجه نشسته بود، یک گربهٔ پیرِ…۲ دقیقه
- گربهٔ بزرگ، گربهٔ کوچکبرونو یک گربهٔ بزرگ و پشمالو بود. پیپ یک بچهگربهٔ کوچک و لاغر بود. توی یک خانه زندگی…۲ دقیقه
- سفر حواس پنجگانهخانم معلم تابی گفت: «امروز میخواهیم برویم سفرِ حواس. گربهها توی متوجه شدنِ چیزها خیلی…۲ دقیقه
- پچ چپ و راست را یاد میگیردپچ یک بچهگربهٔ سفید بود با یک لکهٔ سیاه روی چشم چپش. باهوش و مهربان بود، ولی همیشه چپ و…۲ دقیقه
- پادلز و جدول هواتوی کلاسِ بچهگربهها، یک جدول بزرگ روی دیوار بود با چند عکس: یک خورشید، یک ابر، یک…۲ دقیقه
- «ف» مثل فازکولا بلد بود بخواند. برچسب جعبههای تشویقی را میخواند، اسمهای روی درها را، و حتی…۲ دقیقه · فاز و کولا
- روز برعکسپروفسور پنجه اعلام کرد: «امروز روزِ برعکس است! هر چه من بگویم، شما برعکسش را انجام…۲ دقیقه
- چرا ماه شکلش را عوض میکند؟هر شب، کامِتِ بچهگربه از پنجرهاش ماه را تماشا میکرد. یک شب گرد و کامل بود، مثل یک…۲ دقیقه
پرسشهای بزرگترها
قصههای گربهای رایگاناند؟
بله. همهٔ ۱۰۰ قصه برای خواندن و گوش دادن رایگاناند، بدون تبلیغ و بدون ثبتنام.
قصهها را میشود با صدای بلند خواند؟
بله. روی «برایم بخوان» بزنید تا «وقت قصه» با صدای داخلی دستگاهتان قصه را بخواند، هر کلمه را همان لحظه روشن کند و صداهای ملایم پخش کند.
قصهها چقدر طول میکشند؟
خواندن هر قصه با صدای بلند حدود ۲ تا ۳ دقیقه طول میکشد؛ برای قبل از خواب عالی است.
قصهها برای چه سنیاند؟
برای بچههای حدود ۳ تا ۸ ساله نوشته شدهاند و آراماند: نه آدم بدی دارند و نه قسمت ترسناکی. هر قصه با یک درس مهربان یا یک دانستنی تمام میشود.