شببهخیر، همهچیز
🔊 برایم بخوان «وقت قصه» را باز میکند: وقتی قصه خوانده میشود، کلمهها روشن میشوند.
داسکِ کوچولو نمیخواست برود بخوابد. گفت: «من حتی یک ذره هم خوابم نمیآید.» و همان موقع دهانش برای یک خمیازهٔ گنده باز شد.
مادرش لبخند زد و پردهها را کنار زد. ماه از پشت بامها سرک میکشید، گرد و مهربان. مادرش گفت: «بیا به همهچیز شببهخیر بگوییم.»
داسک آهسته گفت: «شببهخیر، باغ.» گلها گلبرگهایشان را مثل دستهای کوچولو جمع کرده بودند. «شببهخیر، درختها.» برگها آرام خشخش کردند، انگار آنها هم آهسته جواب میدادند.
«شببهخیر، جغد.» جغد چشمهای گردش را باز و بسته کرد و روی شاخهاش جابهجا شد. «شببهخیر، موشها.» موشها از قبل توی لانهشان گلوله شده بودند و دمشان را دور دماغشان پیچیده بودند.
داسک گفت: «شببهخیر، ستارهها.» و سه تا از آنها را شمرد، تا اینکه چشمهایش سنگین شدند، مثل دو تا سنگریزهٔ کوچولو.
زیر لب گفت: «شببهخیر، ماه.» ماه انگار کمی آرامتر میتابید، مثل یک چراغ خواب در آسمان.
مادرش دم او را دورش پیچید و یک لیس آرام وسط گوشهایش زد. داسک شروع کرد به خرخر کردن، آرام و عمیق، مثل یک قایق کوچولو که روی آب آرام تاب میخورد.
آهسته گفت: «من هنوز هم خوابم نمیآید.» ولی داشت خواب میدید.
پایان 🐾
گربهٔ خودت را بساز
از این قصه خوشت آمد؟ در My Mini Cat گربهٔ خودت را بساز، برایش اسم بگذار و با او بازی کن.
🎨 یک گربه بساز! 🔊 برایم بخوانقصههای بیشتر: قبل از خواب
- 🏰 قلعهٔ پتویی بیسکویت ۲ دقیقه
- 😴 ده بچهگربهٔ خوابآلود ۲ دقیقه
- ☁️ بالش ابری ۲ دقیقه
- 🪲 چراغخوابِ کرم شبتاب ۲ دقیقه