My Mini Cat

تافی پرتو آفتاب را تقسیم می‌کند

💞 دوستی | ۲ دقیقه خواندن | ۲۶۶ کلمه

🔊 برایم بخوان «وقت قصه» را باز می‌کند: وقتی قصه خوانده می‌شود، کلمه‌ها روشن می‌شوند.

توی اتاق نشیمن فقط یک پرتو آفتاب بود، و تافی هر بعدازظهر آن را برای خودِ خودش داشت. گرم بود و طلایی بود و درست اندازهٔ یک گربه.

ولی یک بعدازظهر، یک نفر از قبل توی آن دراز کشیده بود. رولو بود، بچه‌گربهٔ تازه، که با چشم‌های بسته دراز کشیده بود و یک‌ریز خرخر می‌کرد.

تافی دمش را تکان داد و گفت: «آن پرتو آفتابِ من است.» رولو یک چشمش را باز کرد. با صدای آرامی گفت: «اوه، ببخشید. نمی‌دانستم پرتوهای آفتاب مال کسی هستند.»

بلند شد و رفت تنهایی توی گوشهٔ سایه نشست. تافی توی پرتو آفتابش دراز کشید. گرم بود. طلایی بود. ولی نمی‌دانم چرا، مثل همیشه خوشایند نبود.

یواشکی به رولو نگاه کرد. رولو کمی سردش بود و کمی تنها به نظر می‌رسید. تافی آه کشید. بعد خودش را به یک طرف پرتو آفتاب کشید و گفت: «جا برای دو نفر هست.»

رولو تند تند آمد و کنار او گلوله شد. پرتو آفتاب کمی تنگ شد، ولی دو برابر گرم و نرم‌تر بود. تافی فهمید که تقسیم کردن یک جای گرم یعنی تقسیم کردن موهای گرم هم!

هرچه بعدازظهر می‌گذشت، پرتو آفتاب آرام آرام روی زمین جابه‌جا می‌شد. دو گربه هم ذره ذره با آن جابه‌جا می‌شدند، با هم دنبالش می‌رفتند، مثل دو تا حلزونِ پشمالو.

تا شب، آن دو دوست‌های خوبی شده بودند و تافی چیز تازه‌ای یاد گرفته بود. پرتو آفتاب خوب است. پرتو آفتاب با یک دوست از آن هم بهتر است. تافی یک خمیازهٔ خواب‌آلود کشید، رولو هم همین‌طور.

پایان 🐾

گربهٔ خودت را بساز

از این قصه خوشت آمد؟ در My Mini Cat گربهٔ خودت را بساز، برایش اسم بگذار و با او بازی کن.

🎨 یک گربه بساز! 🔊 برایم بخوان

قصه‌های بیشتر: دوستی