My Mini Cat

صبح رنگین‌کمانی

🌿 حیوانات و طبیعت | ۲ دقیقه خواندن | ۲۲۶ کلمه

🔊 برایم بخوان «وقت قصه» را باز می‌کند: وقتی قصه خوانده می‌شود، کلمه‌ها روشن می‌شوند.

تمام شب، باران روی پشت‌بام تق‌تق کرده بود. صبح که شد، جونیپرِ گربه پایش را بیرون گذاشت و از تعجب نفسش بند آمد. کل باغ برق می‌زد. هر برگی قطره‌های کوچولوی آب داشت، مثل الماس.

جونیپر با احتیاط راه می‌رفت و بعد از هر قدم پنجه‌اش را می‌تکاند. تکان، تکان. قدم. تکان، تکان. قدم. کمی شبیه این بود که دارد می‌رقصد.

پرنده‌ها توی چاله‌آب‌ها جشن گرفته بودند. یک سینه‌سرخ توی یک حوضچهٔ کوچک شلپ‌شلپ می‌کرد، پرهایش را پف می‌داد و آب را به همه‌جا می‌پاشید. جیک‌جیک‌کنان گفت: «صبح به‌خیر، جونیپر! امروز حمام حرف ندارد!»

جونیپر مؤدبانه گفت: «نه، ممنون. من ترجیح می‌دهم با زبانم خودم را بشویم.»

بعد آن را دید. سرتاسر آسمان یک کمان غول‌پیکر از رنگ‌ها کشیده شده بود: قرمز، نارنجی، زرد، سبز، آبی و بنفش. آهسته پرسید: «این چیست؟» سینه‌سرخ گفت: «رنگین‌کمان. وقتی آفتاب از لای قطره‌های باران می‌تابد، پیدا می‌شود.»

جونیپر روی پلهٔ خیس نشست، با اینکه باسنش نم برداشت. آن‌قدر به رنگین‌کمان نگاه کرد تا آرام آرام محو شد، مثل خوابی که بعد از بیدار شدن یادت می‌رود.

پرسید: «باز هم برمی‌گردد؟» سینه‌سرخ گفت: «آره، حتماً. هر وقت باران و آفتاب با هم باشند.» جونیپر لبخند زد. از آن روز به بعد، روزهای بارانی را دیگر آن‌قدرها بد نمی‌دانست.

پایان 🐾

گربهٔ خودت را بساز

از این قصه خوشت آمد؟ در My Mini Cat گربهٔ خودت را بساز، برایش اسم بگذار و با او بازی کن.

🎨 یک گربه بساز! 🔊 برایم بخوان

قصه‌های بیشتر: حیوانات و طبیعت