دستکشهای مهتابی
🔊 برایم بخوان «وقت قصه» را باز میکند: وقتی قصه خوانده میشود، کلمهها روشن میشوند.
مادربزرگ نِل برای لولوی بچهگربه یک جفت دستکش نقرهایِ ریز بافت. گفت: «اینها دستکشهای مهتابیاند. یک شب که ماه کامل است دستت کن، خودت میبینی.»
ماه کاملِ بعدی که رسید، لولو دستکشها را دستش کرد. اندازهٔ اندازهٔ پنجههای جلوییاش بودند. پا گذاشت روی چمنهای بیرون، و یکدفعه، پنجههایش دیگر به زمین نمیخوردند. داشت توی هوا شناور میشد!
«وای!» لولو توی هوا تلوتلو خورد، بعد خندید. با هر قدم، کمی بالاتر میرفت، انگار از پلههای نامرئی بالا میرفت. بالاتر از نرده. بالاتر از درخت سیب. بالاتر از دودکش.
یک کبوترِ خوابآلود روی پشتبام برایش پلک زد و بقبقو کرد: «خب، این را که هر شب نمیشود دید.»
لولو از این ستاره به آن ستاره، توی آسمان راه رفت. هر ستاره وقتی با دستکش نقرهایاش آن را لمس میکرد، مثل یک زنگولهٔ ریز دینگ میکرد. یک آهنگ کوچولو زد: دینگ، دینگ، دانگ، دینگ.
ماه را پیدا کرد، بزرگ و گرد و آنقدر نزدیک که میشد لمسش کرد. صاف و خنک بود، مثل یک سنگریزهٔ رودخانه. لولو گفت: «سلام، ماه.» ماه انگار لبخند زد.
لولو روی یک ابر نرم نشست و از بالا خانهشان را نگاه کرد، که پنجرهٔ مادربزرگ زرد و روشن بود. کمی خوابش میآمد و کمی دلش برای خانه تنگ شده بود. پس از همان پلههای نامرئی، قدم به قدم، تا خانه پایین آمد.
مادربزرگ با یک پتوی گرم منتظرش بود. پرسید: «دیدی؟» لولو خرخر کرد و سر تکان داد. بعد با همان دستکشهای نقرهای خوابش برد و خواب آسمان را دید.
پایان 🐾
گربهٔ خودت را بساز
از این قصه خوشت آمد؟ در My Mini Cat گربهٔ خودت را بساز، برایش اسم بگذار و با او بازی کن.
🎨 یک گربه بساز! 🔊 برایم بخوانقصههای بیشتر: جادو
- 🫧 سرزمین حبابها ۲ دقیقه
- 📖 کتابی که میو میکرد ۲ دقیقه
- 🔔 زنگولهای که آرزو برآورده کرد ۲ دقیقه
- ☂️ چتری که پرواز کرد ۲ دقیقه